مهرسامهرسا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

آشیونه سه نفره ما

مادر واقعی

چند روزیست که سوالی ذهنم را مشغول کرده: آیا مادر بودن کار سختی است؟ اگر جواب مثبت است چه چیز باعث آن می شود؟ نه ماه بارداری؟ مراقبت های دوران نوزادی؟ مراقبت های کودکی؟ نوجوانی؟ نه... فکر نمی کنم اگر دشواری وجود داشته باشد به این دلایل ظاهری برگردد. یک اتفاق درونیست. احساس می کنم یک مادر برای تکمیل مادریش غیر از کارهای روتینی که همه انجام می دهند(سیر کردن شکم، تمیز کردن، خواباندن، آموزش دادن و...) کارهای دیگری هم باید انجام دهد تا واقعا بتوان به او "مادر" گفت. کارهایی که شاید به راحتی نتوان از آنها صحبت کرد اما همه ی ما می دانیم که هستند. شاید بتوان فداکاری، از خود گذشتگی، مهرورزی و نثار بی قید و شرط عشق را جزئی از آنها دانست. اما فکر نمی کن...
3 ارديبهشت 1393

اولین بحران فرزندپروری

هیج فکرشم نمی کردم سختی هایی که می گن مادر می کشه تا بچش بزرگ بشه رو قراره به این زودی ها تجربه کنم. درست روز بعد از یک ماهگیت وقتی که وسطای روز داشتم پوشکتو عوض می کردم متوجه شدم که نافت یه کم ورم کرده. حدود 2- 3 ساعت بعدش مطب دکتر بودیم. وقتی که لباستو درآوردم انقدر نافت عفونت کرده بود که لباستم کثیف شده بود. یه لحظه احساس کردم پاهام شل شدن و همه ی هستی روی شونه های من سنگینی می کرد.وقتی توی چشمای دکتر ترس و تعجب رو دیدم مطمئن شدم که قضیه جدیه. ازش خواستم که بیشتر برام توضیح بده. گفت که به سرعت باید بستری بشی و درمان آنتیبیوتیکی رو شروع کنیم. همزمان چند سری آزمایش رو انجام بدی که مهمترینش کشت خون و کشت اداره که مطم...
29 فروردين 1393

تولد ثمره ی زندگیمون و اولین احساسات مادرانه

دختر عزیزم، هر چند شاید یکی از دلایل نه ماه انتظار برای تولدت،آمادگی پیدا کردن برای باور مادر بودن باشه، اما باید اعتراف کنم که تا زمانی که صدای گریتو نشنیده بودم و در آغوشم نفشرده بودمت، حس مادر بودن و داشتن موجود زیبایی مثل تو برام غیر ممکن بود. اما خدا رو شکر که تونستم این حس زیبارو با حضور تو روز 14 بهمن 92 راس ساعت 14:30 تجربه کنم. از اون روز همیشه با خودم فکرمی کنم که چه کار خوبی در زندگی انجام داده بودم که مستحق داشتن چنین هدیه ی زیبایی بودم. الان که دارم این پست رو می نویسم، 12 روز از تولدت می گذره. وقتی تو ذهنم این چند روز رو مرور می کنم، نمی دونم از کدوم قسمتش بنویسم؛ از اضطرابی که قبل از عمل به خاطر سلامتیت...
27 بهمن 1392

آخرین روز توی دل مامان

دختر نازم! بالاخره این انتظار طولانی داره به لحظات آخرش می رسه و امیدوارم تو تا چند ساعت دیگه در آغوشم باشی. دیشب دقایق سختی به من و بابا گذشت. نمی دونم خسته بودی یا خوابت برده بود  و حواست نبود که نفس مامان به تپش قلب و تکونای تو بنده. بالاخره بعد از 3 تا تست nst و تزریق یه سرم قندی از خواب ناز بیدار شدی عشق مامان و من و بابا و خاله نفس راحتی کشیدیم. الانم که ساعت نزدیک 10:30 صبح روز 14 بهمنه اومدم اینجا که آخرین خاطرات تو دلی رو برات بنویسم ناز من. امیدوارم مطلب بعدی رو در حالی بنویسم که تو  توی بغلم باشی
14 بهمن 1392

روزهای شیطونی دخترم

دختر نازم امروز اومدم دکتر. فکر می کردم تصمیم گیری برای سزارین راحت تر از اینا باشه. اما هنوزم قطعی نشده. مهمترین نکته سلامتی توئه مامانی. این چند وقته خیلی حواسم بهته. توام انگار متوجه شدی و یه وقتایی هوس می کنی باهام بازی کنی. مثلا امروز صبح دیگه داشتی اشکمو در می آوردی. هر چی دستم می رسید خوردم تا بلکه خوشت بیاد و یه تکونی به خودت بدی. شاید دیشب چون تا دیروقت بیدار بودم توام خوابت نبرده بود و صبح به همین خاطر نمی خواستی بیدار بشی. اینجور وقتا،‌زمانی که بالاخره شروع به تکون خوردن می کنی انگار دنیا رو بهم دادن. حسابی بوست می کنم و یه نفس راحت می کشم. مهر مامان! چند شب پیش که با بابا داشتیم فیلم می دیدیم، دستشو گذاشته بود روی شکم م...
2 بهمن 1392

روزهای آماده سازی برای حضور مهرسا

عشق مامانی ببخشید که مدتیه تنبلی کردم و چیزی برات ننوشتم. تو این مدت بعداز جستجوی زیاد بالاخره تصمیم گرفتیم یه موکت خوب برای اتاقت بخریم. دو هفته پیش بود که بعد از خرید موکت،‌ تخت و کمدت رو هم ا پارکینگ آوردیم. روز جمعه هم با کمک مامانی ها و خاله و عمه ها همه ی وسایلاتو  آوردیم و چیدیم. خیلی ناز و خوشگلن. باور کن! لباسات، عروسکات،‌روتختیات،‌ست کالسکت؛‌ همه قشنگ بودن. فقط آرزو می کنم که تو هم وقتی اومدی و دیدیشون به اندازه من ذوق زده بشی و خوشت بیاد. از وقتی که اتاق چیده شده دیگه صبرم برای دیدنت هر روز کمتر و کمتر می شه. راستی ساکتم همون روز آماده کردیم. البته هر چند وقت یه بار می رم سراغش و چیزایی رو ک...
25 دی 1392

تلاش های مامان و بابا برای شناخت مهرسا

مامانی این روزا روزای پراسترس و البته بسیار بسیار شیرینیه. بیش از هر زمان دیگه ای حضورتو در وجودم احساس می کنم. از هر حرکتت من و بابا تفسیرایی می کنیم و به خیال خودمون سعی می کنیم بیشتر بشناسیمت. هر چی می خورم،‌هر کجا می رم یا هر کار جدیدی می کنم نظرتو می پرسیم و منتظر حرکت تو می شیم. مثلا همین چند شب پیش،‌یکی از همکارای بابا،‌خانم ثانی از سفر کیش برات یه لباس مخملی سرهمی خوشگل سوغاتی آورده بود که داشتیم درموردش صحبت می کردیم که تو یه تکون حسابی خوردی. بابا به من می گفت: "مهرسا هم مثل مامانش می مونه. طاقت نداره وقتی یه لباس جدید داره اونو نپوشه. همین امشبه که یه جوری از یه جایی بزنه بیرون و اگه شده یه گوشه از لباسو بپوشه!" خد...
27 آذر 1392

روزهای نگرانی و اسباب کشی...

مهر مامانی! امروز اومدیم مطب خانوم دکتر تا آزمایشامونو نشونش بدیم. دکتر آزمایشگاه می گفت فقط یه کم کم خونی دارم و مشکل دیگه ای نیست. دختر گلم این روزا برای من سرشار از استرس و اشیاقه. همیشه توی خواب و بیداری به فکر نفس کشیدن تو هستم. به فکر اینکه یکی داره تو وجود من زندگی می کنه و نکنه من با بی توجهی حتی توی خواب اذیتش کنم. اینه که حتی توی این مدت تنها موضوع خواب هام هم تو شدی و سلامتی تو. دخترم! ازت می خوام قوی باشی و بدونی که مامان تمام حواسش به توئه. مهرسای خوشگلم، تو این روزا من و بابا مشغول آماده کردن خونه جدیدمون هستیم. درسته که این کار انرژی  زیادی ازم می گیره، اما واقعا برام شیرین می شه وقتی فکر می کنم قراره اینجا من و ...
27 آبان 1392

یه روز پر از تکون!

عشق مامان الان اومدم آزمایشگاه تا تست دیابت بدم تا خاطرمون جمع بشه که هر دوتامون سالم و سرحالیم خانوم ماما دیروز توی درمونگاه می گفت وزن گیری من دو هفته جلوتر از اندازه طبیعیه . به همین خاطر حتما باید  این آزمایش انجام بشه. اما دیروز یکی از پرتحرک ترین و خاطره انگیز ترین روزهای بودن تو تو شکم مامان بود. بعد از ناهار و بخصوص هر چی به شب بیشتر نزدیک شد، انقدر تو دل مامان تکون می خوردی که به راحتی از روی لباسم شیطنتت پیدا بود. خیلی دلم می خواست می دونستم دقیقا توی اون لحظات داری چی کار می کنی و چه حالی داری. اواسط روز به حساب شیطنت و بازی کردنت می زاشتم و خوشحال بودم.اما از ساعت 7 شب به بعد که به خاطر آزمایش دیگه غذا نخوردم، تا آخ...
21 آبان 1392