اولین بحران فرزندپروری
هیج فکرشم نمی کردم سختی هایی که می گن مادر می کشه تا بچش بزرگ بشه رو قراره به این زودی ها تجربه کنم.
درست روز بعد از یک ماهگیت وقتی که وسطای روز داشتم پوشکتو عوض می کردم متوجه شدم که نافت یه کم ورم کرده. حدود 2- 3 ساعت بعدش مطب دکتر بودیم. وقتی که لباستو درآوردم انقدر نافت عفونت کرده بود که لباستم کثیف شده بود. یه لحظه احساس کردم پاهام شل شدن و همه ی هستی روی شونه های من سنگینی می کرد.وقتی توی چشمای دکتر ترس و تعجب رو دیدم مطمئن شدم که قضیه جدیه. ازش خواستم که بیشتر برام توضیح بده. گفت که به سرعت باید بستری بشی و درمان آنتیبیوتیکی رو شروع کنیم. همزمان چند سری آزمایش رو انجام بدی که مهمترینش کشت خون و کشت اداره که مطمئن بشیم عفونت وارد خونت نشده باشه.
دو روز بود که آب گرم نداشتیم. به همین خاطر وسایلتو برداشته بودم که بعد از دکتر بریم خونه مامانی حموم، اما سر از بیمارستان در آورده بودیم. هنوز توی شوک بودم و بی اختیار اشک از چشام جاری بود. کمتر از نیم ساعت بعد توی بخش نوزادن بستری شده بودی. شب اول رو توی دستگاه بودی و فقط برای شیر دادن می آوردنت پیش من. اما فردا صبحش گفتن این دیگه بزرگ شده و توی دستگاه بند نمیشه و آوردنت پیش خودم. راستش اینجوری آرامش بیشتری داشتم. تا وسطای اون روز عفونتا تموم شد و ورم نافت کاملا برطرف شد. اما درمان آنتی بیوتیک ادامه داشت. غیر از اون یه باند ضد عفونی روی نافت می ذاشتن و برای نفخ معدت هم بهت دارو میدادن.

از صبح بابا و خاله و مامان جون پیشمون بودن. مامان جون برامون تخم مرغ آورد و شکست. می گفت حتما چشتون کردن. عصر هم مامانی و بابایی و عمه جونا و بابا جون اومدن به عیادتت. همون روز جواب آزمایشای اولیه اومد و شکر خدا مشکلی نبود. اما می گفت که باید منتظر جواب کشت ها باشیم.
اون شب درد دل خیلی اذیتت می کرد و تا صبح نخوابیدی. یا روی پام بودی و یا توی بغلم با هم توی اتاق راه می رفتیم. تا صبح برات لالایی و شعر خوندم و اشک ریختم.
فردا صبح بابا قبل از رفتن سر کار اومد و چند تا وسله برامون آورد.صبحونه رو با هم خوردیم. بعد از رفتنش تو یه کم خوابیدی و منم کمی استراحت کردم. بعد از اینکه بیدار شدم گفتن جوا تست ادار اومده و منفی بوده. انگار داشت کم کم لبخند به لبامون بر می گشت.مدام با خودم فکر می کردم یعنی میشه هر چه زودتر خبر سلامتی کام تو رو بشنوم و در حالی که تو توی آغوشمی از بیمارستان مرخص بشیم!
وسطای روز برای یه سونوگرافی تکمیلی به طبقه پایین بیمارستان رفتیم. یاد اون روزی افتادم که به خاطر افتادن از روی صندلی وقتی که تو توی شکمم بودی برای سونوگرافی به همون بیمارستان رفته بودم. اون روز دکتر خیالمو راحت کرد که تو سالم سالمی. خوشبختانه این دفعه هم دکتر سونوگرافی برای ما خوش خبر بود. خب، حالا دیگه فقط مونده بود جواب کشت خون!
برای آماده شدن جواب آزمایش آخر تا ساعت 5 بعد از ظهر صبر کردیم. وقتی که خبر سلامتی کاملتو از پرستارا شنیدم دیگه انگار از خدا هیچی نمی خواستم. نمی دونم چطور این مشکل پیش اومد، اما شنیدن خبر سلامتی دوباره تو، مثل تولدی دوباره بود.
همون شب مرخص شدیم. اما چون هنوز مشکل آب گرم حل نشده بود رفتیم خونه مامانی. دو روز بعد که هم زمان با تولد من بود رفتیم خونه خودمون.بابا برامون یه جشن کوچولو گرفته بود و مامانی و مامان جون و خاله و عمه ها هم بودن. یه کیک برای هر دوتامون و یه عطر برای من
مهرسای ناز مامان، بدون که عمر و نفس مامانی. خوشحالم که بازم فرصت در اغوش کشیدن و بوییدنتو دارم ناز گلم.


اولین بحران فرزندپروری
