مهرسامهرسا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

آشیونه سه نفره ما

تلاش های مامان و بابا برای شناخت مهرسا

1392/9/27 13:28
نویسنده : مهربان
328 بازدید
اشتراک گذاری

مامانی این روزا روزای پراسترس و البته بسیار بسیار شیرینیه. بیش از هر زمان دیگه ای حضورتو در وجودم احساس می کنم. از هر حرکتت من و بابا تفسیرایی می کنیم و به خیال خودمون سعی می کنیم بیشتر بشناسیمت. هر چی می خورم،‌هر کجا می رم یا هر کار جدیدی می کنم نظرتو می پرسیم و منتظر حرکت تو می شیم. مثلا همین چند شب پیش،‌یکی از همکارای بابا،‌خانم ثانی از سفر کیش برات یه لباس مخملی سرهمی خوشگل سوغاتی آورده بود که داشتیم درموردش صحبت می کردیم که تو یه تکون حسابی خوردی. بابا به من می گفت: "مهرسا هم مثل مامانش می مونه. طاقت نداره وقتی یه لباس جدید داره اونو نپوشه. همین امشبه که یه جوری از یه جایی بزنه بیرون و اگه شده یه گوشه از لباسو بپوشه!" خدا می دونه چقدر دوتایی خندیدیم. تصور می کردم که داری تلاش می کنی که گوشه ی دست یا پاتو از شکم من بیرون بیاری تا لباسو بپوشی.

امروزم ماهی درست کرده بودم. از همون لحظه ای که شروع به خوردن کردم،‌چنان حرکت می کردی که با خودم گفتم یا این غذارو خیلی دوست داری یا ازش متنفری!

راستی امروز آخرین روزی بود که قبل از تولد تو برای مشاوره می رفتم. کلاس های دانشگاه هم دو روز پیش تموم شد. دیگه از امروز به بعد تمام وقت منتظر شما هستم تا بپری تو بغلم عزیزم. خریدایی که قرار بود برات انجام بدیم هم تقریبا کامله،‌ فقط مونده فرش اتاقت که واقعا برای خودش سوژه ای شده! مثل قضیه کاغذ دیواری . اما مطمئن باش عشقم انقدر می گردم تا این یکی رو هم مثل اون خوشگل ترینشونو برات پیدا کنم. به محض خریدش تخت و کمدتم از پارکینگ می آریم بالا و وسایلتو شروع به چیدن می کنیم.

مهر مامان! الان هم اومدم دکتر. فکر کنم این دفعه دیگه برامون سونوگرافی بنویسه تا تصمیم بگیریم که بهتره شمارو چه جوری به این دنیا دعوت کنیم.

بی صبرانه منتظرتم عشق مامان

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)