یه روز سخت
این روزا که حضورت تقریبا تمام لحظات زندگی منو دربر گرفته و شادی حاصل از داشتنت گاهی وقتا برام قابل وصف نیست، یه اتفاق ناگهانی باعث شد که برای مدتی جای این شیرینی و شادی رو، ترس، عذاب وجدان و بی قراری بگیره. خدا می دونه که این دو سه روز به من چی گذشت! البته اعتراف می کنم الان هم که چند روز ازش گذشته، هنوز خیالم آسوده نیست و تا زمانی که تو آغوش من نیومدی و از اینکه به وجود مثل گلت آسیبی نرسیده مطمئن نشم، آروم نمی گیرم. چند شب پیش وقتی که از روی صندلی از پشت زمین خوردم، تمام فکر و ذهنم تو بودی. اصلا درد خودم برام بی معنی بود. تو اون لحظه دلم می خواست کسی با اطمینان و قطعیت بگه که تو سالمی و هیچ مشکلی برات به وجود نیومد...


