یه روز سخت
این روزا که حضورت تقریبا تمام لحظات زندگی منو دربر گرفته و شادی حاصل از داشتنت گاهی وقتا برام قابل وصف نیست، یه اتفاق ناگهانی باعث شد که برای مدتی جای این شیرینی و شادی رو، ترس، عذاب وجدان و بی قراری بگیره. خدا می دونه که این دو سه روز به من چی گذشت! البته اعتراف می کنم الان هم که چند روز ازش گذشته، هنوز خیالم آسوده نیست و تا زمانی که تو آغوش من نیومدی و از اینکه به وجود مثل گلت آسیبی نرسیده مطمئن نشم، آروم نمی گیرم.
چند شب پیش وقتی که از روی صندلی از پشت زمین خوردم، تمام فکر و ذهنم تو بودی. اصلا درد خودم برام بی معنی بود. تو اون لحظه دلم می خواست کسی با اطمینان و قطعیت بگه که تو سالمی و هیچ مشکلی برات به وجود نیومده. اما کسی چنین جراتی نداشت. تنها کسی که تو اون لحظات سخت تونست آرامش رو به من برگردونه خودت بودی!. عزیزم! وقتی که بعد از چند دقیقه بعد از اون اتفاق حرکاتتو تو وجودم احساس کردم، ناخودآگاه لبخندی روی لبام نشست و مطمئن شدم که تو هستی. استوار و محکم. الان که به اتفاقات این چند روز فکر می کنم به گمونم باید از تو تشکر کنم. از اینکه تو هم به همون اندازه که من تو رو دوست دارم و مشتاق دیدنت هستم، اشتیاق داشتی که با من بمونی. مقاوم و قوی. به قول بابا: "بند نافت رو محکم چسبیدی" و یه بار دیگه منو از بودنت و داشتنت سرشار از شادی و غرور کردی.
عزیزکم! عزیزترین منی


یه روز سخت
