مهرسامهرسا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

آشیونه سه نفره ما

مهرسا پس از 6 ماهگی!

هفته ای که گذشت دخترم در تکاپوی انجام دو کار مهم بود. یکی عادت کردن به مزه های جدید و مهمتر از همه خوردن سوپ بود که در این زمینه تونست به موفقیت هایی البته با تلاش های شبانه روزی مامان و بابای خلاقش دست پیدا کنه. تلاش های خلاقانه ای مثل: استفاده از دو قاشق موقع غذا خوردن(یکی دست مهرسا یکی دست مامان!)، درآوردن صدای غرش شیر از طرف بابا،خوردن همزمان سوپ و پوره سیب زمینی(اونی که دوست نداره با اونی که دوست داره!)، تقلید صداهای اعتراضی مهرسا توسط مامان و بابا البته با وولومی به مراتب بلندتر(که در نتیجه بچم کم می آورد) و .... اما کار مهم بعدی نشستن بود! بله دختر عسل طلای مامان بالاخره در پایان هفته ای که گذشت تونست زمانی در حدود 1 د...
9 شهريور 1393

فاز دوم رشد!

امشب تصمیم گرفتیم یه چرخی تو اتاق مهرسا بزنم و یه نگاهی به کمد لباساش بندازم. در کمال تعجب متوجه شدم دخترم وارد فاز دوم رشد دفعتیش شده! لباسایی که تا یک ماه پیش تصورشم نمی کردم حالا حالاها اندازش بشه، دیدم خیلی زیبا به تنش نشسته. خوشم میاد دخترمم مثل خودم می مونه، از پوشیدن لباسای نو ذوق می کنه. با وجود اینکه امشب یه کم کوچولو تب داشت، اما با صبر و حوصله چند دست لباسی که تنش کردم رو پوشید و خندید. با هم کلی بازی کردیم و آواز خوندیم و عکس گرفتیم. خلاصه که شب خیلی خاطره انگیز و خوبی بود. راستی دو روزی میشه که دخترم تونسته چند مرتبه دو تا غلت پشت سر هم بزنه. پیش بینی می کنم که به زودی برای حرکت های بعدی آماده بشه عسل طلای ما...
28 مرداد 1393

امروز شدی 6 ماهه!

14 مرداد، دقیقا همون روزی بود که 6 ماه از بودنت تو خونه ی صمیمی ما گذشت. خونه ای که با عشق تو چیده شد و با حضور تو هر روز گرم و پر نورتر از دیروز شد خورشید بانو! مهر مامان! یه جورایی خوشحالم که هنوز حضور تو، نفس کشیدنت، نگاهای مشتاقانت به من، سرفه های الکیت وقتی می خوای بغلت کنم، خنده های از ته دلت... همه و همه هنوز هیچکدوم نه تنها برام تکراری نشده؛ بلکه هنوز باورش هم برام سخته. باور این که تو رو دارم!  همه میگن بچه وقتی واکسن 6 ماهگی رو زد وارد یه دنیای دیگه میشه! این چند روزی که از 6 ماهگیت گذشته فکر می کنم بهتره این جمله رو اینجوری تصحیحش کنم که تو بعد از 6 ماهگی ما رو بیشتر از گذشته هر لحظه و هر دقیقه بیشتر وا...
18 مرداد 1393

اولین غذای دخترم

امروز دخترم اولین غذای زندگیشو خورد. یه قاشق فرنی آرد برنج با می می مامانی مامان طلا! فکر کنم خیلی دوست داشتی چون با میل خوردی و دنبال بقیش می گشتی البته فکر کنم از اینکه رو صندلی خودتم نشسته بودی خیلی ذوق داشتی به هر حال نوش جونت مهر دلم ...
4 مرداد 1393

بدون عنوان

دیشب خونه مامان جون یه اتفاق بامزه افتاد. یه بار بغل خاله اعظم یه بارم بغل عمه محبوبه بودی که یهویی بغض کردی و زدی زیر گریه. فقط وقتی آروم شدی که اومدی بغل خودم فرشته ی مامان داره دلبستگیش شکل می گیره. عشق مامان! همه ی تلاش من و بابا اینه که دلبستگی کاملا ایمنی درت شکل بگیره عزیز دلم .دوست دارم فرشته ی مامان چند تا عکس از ماه پنجم زندگی عسل مامان   ...
12 تير 1393

دختر کتابخون من

چند روز پیشا داشتم از یه کتاب برا مهرسا جون شعر می خوندم، که متوجه شدم بیشتر از اینکه به من و شعری ککه م یخونم توجه کنه به کتابی که دستمو چشم دوخته. این بود که کتابو بهش دادم. می بینید که چه خوشگل طرز استفادشم بلده دخترم ...
6 تير 1393