امروز شدی 6 ماهه!
14 مرداد، دقیقا همون روزی بود که 6 ماه از بودنت تو خونه ی صمیمی ما گذشت. خونه ای که با عشق تو چیده شد و با حضور تو هر روز گرم و پر نورتر از دیروز شد خورشید بانو!

مهر مامان! یه جورایی خوشحالم که هنوز حضور تو، نفس کشیدنت، نگاهای مشتاقانت به من، سرفه های الکیت وقتی می خوای بغلت کنم، خنده های از ته دلت... همه و همه هنوز هیچکدوم نه تنها برام تکراری نشده؛ بلکه هنوز باورش هم برام سخته. باور این که تو رو دارم!

همه میگن بچه وقتی واکسن 6 ماهگی رو زد وارد یه دنیای دیگه میشه! این چند روزی که از 6 ماهگیت گذشته فکر می کنم بهتره این جمله رو اینجوری تصحیحش کنم که تو بعد از 6 ماهگی ما رو بیشتر از گذشته هر لحظه و هر دقیقه بیشتر وارد دنیای خودت می کنی. اجازه میدی بیشتر بهت نزدیک بشیم، بیشتر بشناسیمت، بیشتر بفهمیت و از طرف دیگه با همین لبخندها، خنده ها و قان و قون هایی که حالا دیگه به د د د د و ب ب ب ب تبدیل شده انگار این حس رو به آدم میده که یه جورایی داری خوشحالی خودت رو از اینکه پیش ما هستی و از اینکه ما مامان و بابات هستیم، نشون میدی.

پی نوشت: راستی اینم بگم اون کیکی که بغل کردی رو می خواستم مثلا شکل خورشید بپزم برای مهرسا بانو!، اما به قول بابا عباس بیشتر شکل سیاه چاله شده بود!


امروز شدی 6 ماهه! 



