مهرسامهرسا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

آشیونه سه نفره ما

اولین سفر سه نفره ما

مهرسای ناز مامان روز به روز داره بزرگ میشه و کارای جدید یاد می گیره و لذت مادر بودن رو با لحظه لحظه ی حضورش ذره ذره به من می چشونه ماه گذشته از 21 تا 26 خرداد اولین سفر 3 تایی مون رو تجربه کردیم. مقصدمون مشهد بود. مسیر قطار یه مقدار طولانی و خسته کننده بود و البته فکر مریضی و مشکلی که برا باباجون پیش اومده خیلی ذهنمونو درگیر کرده بود و مدام به فکرش بودیم. اما در مجموع سفر خوبی بود. دختر گلم که حرف نداشت. همه جا با کالسکش جولان میداد و جلوتر از ما حرکت می کرد. دختر گلم خیلی دوست دارم   اینجا هم شاندیز ...
5 تير 1393

واکسن 4 ماهگی

سه شنبه ی گذشته من و بابای مهرسا دختر گلمونو برای قد و وزن و واکسن 4 ماهگی بردیم درمونگاه. قدش 63 و وزنش 6900 بود. یعنی توی دو ماه گذشته حدود 1500 اضافه کرده بود که به نظر خانم ساکن خوب بود. واکسنشم خوشبختانه بدون هیچ دردسری انجام شد. حتی گریه هم  نکرد دختر گلم فقط مثل دفعه گذشته فرداش دخترم یه کم بی حال و بی رمق بود و یه کوچولو تب داشت که بعد از دو روز کاملا رفع شد. قرار شد ماه آینده برای قد و وزن دوباره ببریم. اگر سرعت رشدش به همین صورت ادامه پیدا کرده باشه که هیچی، اما اگر کند شده باشه پیشنهاد دادن که از ابتدای 6 ماهگی غذای کمکی رو شروع کنیم. البته این عکسا مال فردای روز واکسنه که می خواستیم بریم خونه عمه جون فاطمه، م...
18 خرداد 1393

بدون عنوان

عزیزم اولین حضورت در جشن بزرگداشت فردوسی رو امسال در 3 ماهگیت در حالی که کوچکترین مهمان برنامه بودی تجربه کردی. اونجا تو کریرت نشستی، بیداری و حواست به همه جا هست   اینجام تو بغل بابا همه رو زیرنظر گرفتی ...
10 خرداد 1393

دختر هنرمند من

شیرین کاری ها و هنرنمایی های دخترم روز به روز داره بیشتر میشه. الان دو هفته ای هست که داره تمرین می کنه انواع چیزایی که دور و برش هستن رو بگیره و هر روز داره پیشرفت می کنه و مدت زمان مکث قبل از حرکتش کوتاه تر میشه 10 روزی میشه که سخنرانی کردن(صدا سازی) رو هم شروع کرده. البته قبلا قان و قونای کوتاه داشت. اما الان علاوه بر اونا آواز می خونه. یه وقتایی هم انگار داره یه چیزی تعریف می کنه یا درد دل می کنه دختر نازم حدود یه هفته پیش بود که اولین قهقهه ی مهرسا جونو شنیدیم. فوق العاده بود. معجزه ی ما با تمام وجودش می خندید و من و باباشم از ذوق سر از پا نمی شناختیم. البته سر این که به کدوممون بخنده با هم حسودی می کردیم(البته این کارو ...
7 خرداد 1393

گرفتن جغجغه

بعد از چندین روز تلاش، دیروز بالاخره دخترم موفق شد یکی از جغجغه هاشو با دست بگیره و منو از شادی ذوق مرگ کنه. امروز تصمیم گرفتم این تلاشو ثبتش کنم جغجغه هاشو با یه نخ به پایه های میز آویزون کردم. اولش 10 دقیقه ای فقط براندازش می کرد در مرحله ی بعدی با سر و صدای فراوون شروع به حرکت دادن دست و پاهاش کرد و بالخره بعد از حدود 15 دقیقه تلاش موفق به گرفتن جغجغه هاش شد آفرین دختر با استعداد و تلاشگر من به این همه پشت کارت افتخار می کنم مهر مامان ...
25 ارديبهشت 1393

درخت مهرسا جون

به مناسبت تولد مهرسا و اتفاقا مصادف با هفته درختکاری دو تا نهال سرو شیرازی یکی توی پارک زیتون نزدیکی خونه ی پدری بابا و یکی هم توی میدون کمال الملک نزدیکی خونه ی پدری مامان با حضور مهرسا کاشتیم   ...
24 ارديبهشت 1393

اولین بحران فرزندپروری

هیج فکرشم نمی کردم سختی هایی که می گن مادر می کشه تا بچش بزرگ بشه رو قراره به این زودی ها تجربه کنم. درست روز بعد از یک ماهگیت وقتی که وسطای روز داشتم پوشکتو عوض می کردم متوجه شدم که نافت یه کم ورم کرده. حدود 2- 3 ساعت بعدش مطب دکتر بودیم. وقتی که لباستو درآوردم انقدر نافت عفونت کرده بود که لباستم کثیف شده بود. یه لحظه احساس کردم پاهام شل شدن و همه ی هستی روی شونه های من سنگینی می کرد.وقتی توی چشمای دکتر ترس و تعجب رو دیدم مطمئن شدم که قضیه جدیه. ازش خواستم که بیشتر برام توضیح بده. گفت که به سرعت باید بستری بشی و درمان آنتیبیوتیکی رو شروع کنیم. همزمان چند سری آزمایش رو انجام بدی که مهمترینش کشت خون و کشت اداره که مطم...
29 فروردين 1393